يادداشتي درباره كتاب « خاك هاي نرم كوشك »

احمد طحاني از يزد
 براي بيشتر اهل مطالعه، خصوصا دوستاني كه به ادبيات دفاع مقدس علاقه دارند، خاك هاي نرم كوشك نامي آشناست. اين كتاب كه با قلم جذاب آقاي سعيد عاكف نوشته شده است، شرح حالي است از شهيد بزرگواري كه در عين سادگي و صفا، از پيشتازان اهل بصيرت بوده در زمان خودش. سردار شهيد عبدالحسين برونسي مردي بود كه با ظاهري ساده و روستايي، درس بزرگي به اهل انقلاب داد كه شايد در هيچ كلاس درس و مدرسه اي نشود آموخت، الا پاي درس مكتب اهل بيت و راه نوراني ولايت كه او شاگرد ممتاز اين درس بود.
شما را نمي دانم، ولي من براي اينكه ترغيب شوم به خواندن يك كتاب، بايد نظر مساعد يك اهل مطالعه را راجع به آن بدانم. مثلا يكي از اساتيد دانشگاه توصيه كنند كه فلان كتاب جذاب است، يا يكي از دوستان اهل مطالعه بگويد كه فلان كتاب را از دست ندهي! كه طبيعي هم هست. بالاخره حس كنجكاوي انسان برانگيخته مي شود و ناخودآگاه راغب مي شويم به خواندش...
اما براي يك كتاب چه افتخاري از اين بالاتر كه حاشيه اي از رهبر معظم انقلاب را با خود داشته باشد؟ و چه سعادتي بالاتر كه ايشان جوانان را به خواندن آن كتاب ترغيب و تشويق كنند؟
مختصري از يادداشت ايشان را بعد از مطالعه كتاب بخوانيد:
«اين اوستا عبدالحسين برونسي، قبل از انقلاب يك بنّا بود و با بنده هم مرتبط بود؛ شرح حالش را نوشته اند، من توصيه مي كنم، و واقعا دوست مي دارم شماها بخوانيد؛ اسم اين كتاب خاك هاي نرم كوشك است... »
حال، اگر بخواهيم كمي از زندگينامه آن شهيد بزرگوار را مرور كنيم، بايد از متن كتاب اين چند خط را انتخاب كنيم كه:
«در سال هزار و سيصد و بيست و يك در روستاي گلبوي كدكن از توابع تربت حيدريه، قدم به عرصه هستي نهاد. روحيه ستيزه جويي با كفر و طاغوت، از همان كودكي با جانش عجين مي گردد، به طوري كه در كلاس چهارم دبستان به خاطر بيزاري از عمل معلم طاغوتي و فضاي نا مناسب درس و تحصيل، مدرسه را رها مي كند. پس از چندي با هدفي مقدس، به كار سخت و طاقت فرساي بنّايي روي مي آورد و رفته رفته در كنار كار، مشغول خواندن دروس حوزه نيز مي شود. قبل از انقلاب در مبارزات حضور فعالي دارد و بارها به زندان مي افتد و شكنجه هاي وحشيانه ساواك را تحمل مي كند. پس از پيروزي انقلاب و با شروع جنگ تحميلي در اولين روزهاي جنگ به جبهه روي مي آورد كه در اين دوران به خاطر لياقت و رشادت هايي كه از خود نشان مي دهد مسئوليت هاي مختلفي را بر عهده اش مي گذارند. تا سرانجام در عمليات بدر مرثيه سرخ شهادت را نجوا مي كند... »
خاك هاي نرم كوشك براي من كه خيلي جذاب بود، تا جايي كه حتي چند جاي كتاب، اشك، ترمز كنجكاوي ام را مي كشيد و نمي گذاشت بيشتر پيش بروم. مسلم است كه اگر يك كتاب با بنده روسياهي چنين كند، شما پاكان را با خود مي برد به سرزمين پاكي ها و خودتان مي توانيد در لابلاي صفحه هاي كتاب چهره ساده و در عين حال جذاب شهيد را ببينيد. اصلا چرا سوالاتي كه در ذهن داريد از خودش نمي پرسيد؟ مطمئنم اگر كتاب را بخوانيد كلمات از زبان او با شما حرف مي زنند!
بگذريم... در بين قسمت هاي جذاب كتاب، اين قسمت را كه بيان خاطره اي از همسر شهيد است، انتخاب كردم. نظرتان چيست؟
« بعد از عمليات آمده بود مرخصي. روي بازويش رد يك تير بود كه درش آورده بودند و كم كم مي رفت كه خوب بشود. جاي تعجب داشت. اگر توي عمليات مجروح شده بود، تا بخواهند عملش كنند و گلوله را دربياورند، خيلي طول مي كشيد. همين را به خودش هم گفتم.
گفت: قبل از عمليات تير خوردم. كنجكاويم بيشتر شد. با اصرار من شروع كرد به گفتن ماجرا...
تير كه خورد به بازوم، بردنم يزد. توي يكي از بيمارستانها بستري شدم. چيزي به شروع عمليات نمانده بود. ديرم مي شد و بايد هرچه زودتر از آن ماجرا خلاص مي شدم. دكتري آمد معاينه كرد و گفت: بايد از بازوت عكس بگيرن. وقتي عكس رو گرفتند معلوم شد كه گلوله بين گوشت و استخوان دستم گير كرده!
تو فكر اين چيزها و درد شديد دستم نبودم و فقط مي گفتم بايد بروم، خيلي زود!
دكتر هم مي گفت شما بايد عمل بشيد، خيلي زودتر...
وقتي اصرارم را ديد ناراحت شد. عكس را نشانم داد و گفت: اين رو نگاه كن! گلوله توي دستت مونده، كجا مي خواي بري؟
اين طوري ديگر بايد قيد عمليات را مي زدم. قبل از اين كه فكر هر چيزي بيافتم، فكر اهل بيت عليهم السلام افتاد توي سرم و متوسل به ايشان شدم. حال يك پرنده را داشتم كه توي قفس انداخته باشندش. حسابي ناراحت بودم و دلشكسته. شروع كردم به دعا و ذكر...
توي حال گريه و زاري خوابم برد؛ دقيقا نمي دانم، شايد هم يك حالتي بود بين خواب و بيداري. به هر حال توي همان عالم، جمال ملكوتي حضرت ابوالفضل (ع) رو زيارت كردم. آمده بودند عيادت من ! خيلي قشنگ و واضح ديدم دست بردند طرف بازوم. حس كردم كه انگار چيزي را بيرون آوردند، بعد فرمودند: بلندشو، دستت خوب شده !
با حالت استغاثه گفتم: پدر و مادرم فدايتان، من دستم مجروح شده، تير داره ! دكتر گفته بايد عمل بشم.
فرمودند: نه، تو خوب شدي...
حضرت كه تشريف بردند، من از جام پريدم و به خودم آمدم. دست گذاشتم روي بازوم، درد نمي كرد! يقين پيدا كردم كه خوب شدم. سريع از تخت پريدم پايين. سر از پا نمي شناختم. رفتم كه لباسهام رو بگيرم، ندادند، گفتند:كجا؟ شما بايد عمل بشي...
گفتم: بايد برم منطقه، لازم نيست عمل بشم !
جرّ و بحث بالا گرفت. بالاخره بردنم پيش دكتر. پا توي يك كفش كرده بود كه مرا نگه دارد. هرچه گفتم مسئوليتش با خودم قبول نكرد. چاره اي نداشتم جز اينكه حقيقت را بهش بگويم. كشيدمش كنار و جريان را گفتم. باور نكرد و گفت تا از بازوت عكس نگيرم، نمي گذارم بروي...
گفتم: به شرط اينكه سر و صداش رو در نياري...
قبول كرد و فرستادم براي عكس.
نتيجه همان بود كه انتظارش را داشتم. توي عكسي كه از بازوم گرفته بودند، خبري از گلوله نبود! »
اخلاص شهيد را همين چند خط بالا داد مي زند، و تنظيم اين يادداشت، وقتي يه سرم زد كه فهميدم پيكر نازنينش چند سال پيش، و بعد از گذشت 27 سال پيدا شده است. مي بينيد رفقا؟ شهدا بعد از گذشت اين همه سال، باز هم وقتي نياز باشد قد علم مي كنند. واي به روزي كه جرياني بخواهد مقابل ولايت بايستد كه آن وقت به فرموده علمدار انقلاب، كربلا تكرار مي شود...
در ميان جملات و تعبيرات مختلف، اين تعبير زيبا از آيت الله خزعلي هم بسيار جذاب است و حيف است كه از دست بدهيم؛ ايشان در روز شهادت حضرت زهرا (س) و تشييع پيكر پاك چند شهيد، از جمله شهيد برونسي، گفته بود:
امروز روز سوگواري شهادت حضرت فاطمه الزهرا (س) و روز تشييع پيكر سردا رشيد سپاه اسلام شهيد برونسي است و روز تلاقي حبيب و محبوب !
و جمله آخر اينكه خوش به حال بچه هاي مشهد، كه مي توانند پاي مزار شهيد برونسي، خاكهاي نرم كوشك را تورق و مطالعه كنند...
 


يك قطره شبنم

بهترين چيزي كه نوجوانان بايد فراگيرند ، چيزهايي است كه در بزرگسالي خود به آنها نياز خواهند داشت
حضرت علي عليه السلام