کرامات شهدا:
شهادت کتاب نفیسی است که شهدا آیات انفسی آز آن هستند،
شهیدان گمنام حروف مقطعه وشهادت سید الشهدا(ع)سوره فاتحه دراین کتاب است
که همه انبیای عظام وایمه اطهار (ع) آن را امضا ء کرده اند
و خود نیز جزیی از آن محسوب می شوند.
درزمان جنگ تحمیلی ودفاع مقدس، مسئول انتقال شهدا دراهواز بودم .مقرمادرسرد خانه ای بیمارستان امام خمینی (س) بود،یک روز پیرمردی مراجعه کرد وپس ازسلام واحوالپرسی گفت:(فرزند من شهید شده ودراین سردخانه است)من اصرارکردمکه فرزند شما انشاءالله زنده وسالم است ودرجبهه با دشمن می جنگدولی اوپافشاری می کرد که (آقای مشعل پور!پسرم شهید شده ودراین سردخانه است وحالا آمدم تا اوراببرم)هرچه می گفتم: نه او مصمم تر پاسخ می دد: آری نمی دانستم چه کارکنم.چون درشهدایی که درستاد بودند وجهت انتقال به شهرستان آماده می کردیم کسی به اسم وفامیل پسر ایشان نبود .فقط چند شهید مجهول الهویه داشتیم که البته مقداری ازاستخوان بودند وچند تکه لباس پاره پاره که درسرد خانه نگهداری می شدند ناچارا شش جسد بودرااز سرد خانه بیرون آوردیم تااورا آن هارا ببیند وحرف مارا باور کند. درهنگام دیدن این شش جسد عکس العمل خاصی ازخود نشان نداد ولی همین جسد هفتم را ازسردخانه بیرون آوردیم پیرمردفریاد زد:الله اکبر الله اکبر این فرزند من است.برانکارد آن شهید راروی زمین گذاشتیم وپیرمرد چند لحظه آنعزیز رادرآغوش گرفت وبا او درددل کرد که دل سنگ راهم آب می می کرد.پدرنقطه نقطه پیکر آن شهید راغرق بوسه کرد.اورا آرام کردیم وبه بچه ها گفتیم جستجو کنید شاید اثری یا آثاری ازمشخصات این شهید پیدا کردید.آنها پس ازکلی تلاش هیچ نتیجه ای نگرفتند وهیچ حرف وکلمه ای که نشانه مشخصات این شهید باشد پیدا نشد.اما بااین حال آن پدر بزرگوار می گفت: عزیزانم زحمت نکشید این فرزند من است. من خودم اورامی شناسم بروید کنار می خواهم با حرف بزنم تورا به خدا بگذارید اورابه شهر خودمان ببرم،ماهمگی اشک می ریختیم وبه خدا التماس می کردیم که خدایا کمکمان کن که این مشکل راحل کنیم همگی اشک می ریختیم وبه خدا التماس می کردیم .همگی هاج واج مانده بودیم.ناگهان به دلم الهام شد دست بردم وکمربندی راکه به کمر داشت بازکردم.کمر بندپرازگل بود وهیچ یز معلوم نبود.ناامید نشدم ) )بچه هاوقتی این حروف را دیدند تکبیر گفتند mmmm) وآرام آرام آن را شستم. ناگهان آثاری ازچند حرف انگلیسی برآن نمایان شد این شهید عزیز:میر محمد مصطفی موسوی بود یعنی همان نامی که پدر صبورش ساعتی پیش به ماگفته بود وشهید باچهار حرف ام این موضوع را یادداشت کرده وبه رمز برکمر خود نوشته بود.درحالی که اشک می ریختم باگلاب اوراشستشو داده ودرپاره سفید پیچیدیم وبه همراه پدرش جهت اعزام به مشهد مقدس که زادگاه اوبود به فرودگاه اهواز فرستادیم:
در كنار همه ملت هاي بيدار و انقلاب كرده ايستاده ايم